از زلال چشم هایت آب حیران می شود
باهجوم هر خیالت خواب ویران می شود
سرزمین خاطراتم بی تو هر صبح و غروب
آینه در آینه اندوه باران می شود
گر شب گیسوی تواز مشرق دل سرزند
پیش رویت ماه هم آیینه گردان می شود
غنچه ی لبخند تو وقتی شکوفا میشود
باغ دل از رنگ و بو، رشک بهاران می شود
درد های یک زمستان بی کسی های دلم
با بهار یک نگاه ناز درمان می شود
غنچه مغرور است بر گلخندهای خود ولی
چون به لبخندت رسد حتما پشیمان می شود
گفتی آیا خاطرت آسوده ازمن می شود
شک نکن، بر شانه ام گیسو بیفشان می شود
آه می دانم که روزی میرسی با ابرها
این کویر خشک جان مهمان باران می شود
آنقدر پاکی که در اندیشه ی آیینه ها
از زلال چشم هایت آب حیران می شود
نصرت الله صادقلو